عقل حجت خدا بر انسان ها است رسول خدا (ص) فرمود : مثل علی ، مثل کعبه است که باید به سوی او بروند نه آنکه او به سوی مردم بیاید . آیا پیامبر خدا با علم به آنچه که بعد از او اتفاق خواهد افتاد این سخنان را فرمود و دیگران را بر این خصوصیات آگاه نموده است ؟ و آیا تکذیب فاطمه (ع) در ادعای فدک ، تکذیب رسول خدا نیست ؟ آیا تکذیب فاطمه ، اذیت و به خشم آوردن دختر پیامبر نیست ؟ چه اذیتی بالاتر از تکذیب ؟! " ای کسانی که ایمان آوردید ، شما را چه شده است که چون به شما گفته می شود در راه خدا بسیج شوید کندی به خرج می دهید ، آیا به جای آخرت به زندگی دنیا دل خوش کرده اید ، متاع زندگی دنیا در برابر آخرت جز اندکی نیست ." واقعیت این است که بنا بر شواهد تاریخی برخی از صحابه در مقابل برخی دیگر جنگیدند و نمی شود هر دو بر حق باشند . خود باید بیاندیشیم کدام بر حق است ؟ فرزند فاطمه یا ادعای دوستی با فاطمه ؟ ...... منابع : کفایه الاثر ، 198 - سوره توبه ، آیه 38
دو مشت گل در دست گیر
تا آنجا که می توانی به هم بیامیزشان
از مشتی از آن تندیس من
و از مشتی دیگر تندیس خود را بساز
اکنون
بی درنگ تندیس ها را خرد کن
دوباره به هم بیامیزشان
از نو هر دو را بیافرین
یکی به شکل تو و دیگری به شکل من
گل من گل تو ست و گل تو گل من ...
اهل ایرانم/
روزگارم طوفانیست/
تکه نانم خشکیده/
ذوق من در خم یک خط خیالی مانده/
تو چه دانی که در این شهر قبور،
هوش من در رجز گرگ صفتها مانده/
مادرم صحبت او ذکر خداست،
دائم از او می گوید،
کَم کَمَک مهری از او میخواهد،
لیکن او خود به وضوح می داند،
در امید،
صباحیست،به رویش بسته/
قبله ام،
تکه نانی که کند سیر مرا/
یا که یک شاخه گل که فروشم او را/
یا که یک حجره پل که بخوابم شب را/
شهرآشوبگران،
فکر پیغمبری بر سر زده اند،
خواب آشفته که در تخت کنند،
گوی که وحی از طرف او شنفند./
قصه گو!
قصه گو،قصه این شهر کمی طولانیست،
دوستانی که در این شهر سراغم آیند،
همه در گیر گل و لای خیابان ماندند./
قصه گو،
قصه سرش راه درازی دارد،
صبر کن،
صبر کن ای قصه نویس،
قصه ات فال و تماشا دارد،
مردن مردم این شهر خموش،
زیر پاکوبی،
خواندنش حال و هوایی دارد
موقع شیر یا خظ زندگی یه بار برام شیر اومد ، اون موقع منم مثل شیر رفتم جلو ، قوی ، محکم ، با اراده و هدفمند و مهربان . اما یکدفعه خط خوردم ،
حالا که برای بار دوم سکه شانس رو بالا انداختم ، نه شیر افتاد ، نه خط ، یعنی زندگی من شانس نیست ، فرصتی برای بهتر بودنه .
سعی می کنم بهتر باشم .
امسال عجب سالیه !
من که برام خیلی پرباره کلی کار دارم که باید انجام بدم ، می خوام مسافرت برم ، عید دیدنی هم برم تازه خدا طلبیده میرم پیشش
جای همتون رو خالی می کنم ، قصد دارم برگشتم خاطرات مکه رو بنویسم ، بخصوص که دانشجویی هم دارم میرم و با یکی از دوستای خوبم همسفرم .
تا اینجاش خوبه ، جالبیش اینه که من می خوام حتما جزوه هام تکمیل بشه ، طراحی سنتی هم تمرین کنم ، پروژه عکاسی رو هم انجام بدم !!! حتما می تونم ، منو دست کم نگیرید .
۱- برنامه امسال من اینطوریه که ۲۹ اسفند میرم با خانواد یزد ( در قسمت پایین توضیح داده می شود ) تا ۴ فروردین اونجام . بعد میریم اصفهان به دیدن فامیل و خداحافظی ، ۸ فروردین پرواز دارم به مقصد جده انشاء الله ۲۰ فروردین ( روز تولدم - ایشالا تولد واقعی باشه ....) میرسم اصفهان و قول دادم که روز ۲۲ فروردین سرکار باشم !![]()
من می تونم شک نکنید تازه دوشنبه اش هم میان ترم دارم . تازه تحقیق و تمرین های عید رو هم انجام دادم ![]()
۲- از سفر عید بگم که ما پارسال عید همراه خانواده کلا حدود ۴۰ نفر با ۸ تا ماشین رفتیم مسافرت! تا جنوب ایران (از سمت خرم آباد ، شوش ، شوشتر و آبادان ) رفتیم و بعد برگشتیم اصفهان و از اونجایی که هرکسی اصفهان کارهای مربوط به خودش رو داشت از هم جدا شدیم. حالا امسال هم برنامه داریم که مثل پارسال و با تعداد بیشتر (امسال ۵۰ نفریم ) بریم یزد و بعد از یزد گردی مثل پارسال برگردیم اصفهان و از هم جدا شیم فقط فرقی که امسال داره اینه که یه مهمونی هم اصفهان داریم که همه توش هستیم آخه امسال اصفهان برامون یه حال و هوای دیگه داره!
۳- می خوایم یه تجدید خاطره کنیم از وقتایی که ما نوه ها ( که الان تعدادمون به ۲۳ عدد رسیده ) کوچولو بودیم! اونوقتا مادربزرگ و پدربزرگم ( مادری ) اصفهان زندگی میکردن و یه خونه بزرگ با یه حیاط باصفا داشتن که ما عید به عید می رفتیم اونجا و با هم دیگه بازی می کردیم! یکی از خاطرات قشنگمون اینه که هر عید میرفتیم خاک باغچه رو گل میکردیم و باهاش ظرف و ظروف درست میکردیم بعد میذاشتیمشون توی یه هاون سنگی بزرگ که گوشه حیاط بود تا سال دیگه! عید بعدی که برمیگشتیم با اون ظرفها خاله بازی میکردیم و روز آخر که قرار بود برگردیم تهران همه رو میشکوندیم و دوباره ظرف برای سال بعد درست میکردیم! واقعا چه روزهایی بود .
۴- سال خوبی داشته باشید ، هر خوبی و بدی دیدید حلال کنید
می زنی نقش دل
می کشی نقش جان
رشته ای تار دل
رشته ای پود جان
نقشی از عاشقی
داری از عاشقان
مانده بر پهنه خاک گوهرفشان
نقش تو جاودانه ...
سال هاي شيرين پيش از اين را به ياد مي اورم كه كسي در كوچه هاي تنگ و بن بست دلم چراغي روشن
كرد و در كنار خانه ي كوچكي را مي جست كه بتواند در ان بساط محبت خود را بگستراند تا بلكه از محبت قلب من زندگي خود را جلا بخشد. روزي را به ياد مي اورم كه خود با دستان توانمند عشق خانه اي درختي براي او ساخته و با ايمان به خداوند متعال زيباييش بخشيدم . شادي هاي ان روز مانند عمر گل كوتاه بود.
و امروز كه به جاي سر و سامان دادن خانه ، خانه ي خود را در قلبم خراب كردي و خود را ويران .
حال اي ويرانه تو ويرانه ي محبت مني و در قلبم كولي سرگرداني كه نه چيزي براي فروش و نه چيزي براي خريد دارد . زيرا عشق مرا به باد ارزان فروختي . ان خانه اي كه در قلبم بنا كردم تنها براي تو بود و اكنون با وزش يك نسيم خود را خانه خراب و مرا مانند گلدان شكسته واژگون ساختي.
و اكنون من ماندم و تنها سايه ي بالاي سرم . سايه اي كه حتي در شب از سرم كم نميشود و صاحب قصري
است در اين قلب كوچك من ان سايه سايه ي پرورردگار است . تو اين سايه را بالاي سرت نداشتي و به همين
خاطر زندگي خود را تنها با سايه ي دل بستگي دنيا ارام كرده اي . روزي ميرسد كه اين سايه رفته و تو را عرق
ريزان ميبينم زيرا در افتاب حسرت ميسوزي لذا سايه ي خداوند را در بالاي سر نداري .
از خدا پرسيدم : خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد ؟
خدا جواب داد : گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير ،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن
فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست
نلسون ماندلا
من ربييعي زاده ام
و از بهارم و بهار را بسيار دوست دارم .
هركس را بتي است ، يعني معشوقي است و
وقت بهار ، بت من است ، كه من بهار را بسيار دوست مي دارم
اگر خداوند مرا در بهاران به سوي خويش خواند ،
نعت خواهد بود از باران ....
به من می گویند باید از میان لذت های این جهان و آرامش آن جهان یکی را بر گزینی ،
من در پاسخ به ایشان می گویم ، من شادی این جهان را می پذیرم .

